Daisypath - Personal pictureDaisypath Happy Birthday tickers مهر آریا

 
تابستانی که گذشت
ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٧/۱۱  کلمات کلیدی:

خواهر و خواهرزاده عزیزم نیلوفر و نهال هجده تیر اومدن به اتفاق مادر و خواهر و برادرها رفتیم فرودگاه ساعت 10 شب رسیدن آریا هم گیر داده بود که بریم چمدون ها رو بیاریم با هواپیما بریم مسافرت خلاصه دایی مجیدش حواسشو پرت کرد رسیدیم خونه و همه دور هم 28 روزی بودن خیلی خوش گذشت یه سفر چهار روزه به شمال هم داشتیم  که جای شما خالی عالی بود آریا هر روز صبح بعد از صبحانه مایو و کلاه شناشو می پوشید و آماده رفتن تو استخر بود. بعد از سفر روزها مثل برق و باد گذشت هفت مرداد هم که عزیزان دل رفتن . همون چهارشنبه شب آریا تب کرد که من نتونستم برم فرودگاه تا شنبه شب تب داشت مجبورا یک هفته خونه بود که عمه جان و مامانی لیلی عزیز و پدر گرامی و من به ترتیب خونه بودیم تا آریا بهتر بشه . عزیزم کمی شنا یاد گرفته قشنگ رو آب میتونه بمونه خوب هم نفس گیری می کنه . امسال هم که عزیزم رفت پیش دبستانی یک از اول مهر تا امروز هر روز صبح ها جشن شروع سال دارند. امیدوارم همه شما دوستان و گل هاتون خوب خوب باشید. دیر کردن مرا هم ببخشید چون لب تاپ نداشتیم و تو اداره هم خیلی کار داشتم.

یکسری عکس می زارم البته ببخشید که دیر شد. 

 

روز تولد دایی مجید جان 

تولد آریای عزیزم

 

کادوهای تولد

مرد عنکبوتی ما

شناگر ما تو شمال

تو استخر مهد

کاردستی آریا جان

 

نوازندگان کوچولوی ما


 
عمه جون من حساب میکنم
ساعت ٩:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٤/٩  کلمات کلیدی:

سلام به دوستان وبلاگی . ماه رمضان بر همگی مبارک با گرما چه میکنید. امسال خیلی هوا گرم شده. پسر عزیزم هم که طبق معمول مهد و مامان هم اداره ولی دو ماهه که خدا را شکر دیگه هیچ مشکلی با رفتنش ندارم . خودش هم گوش شیطون کر با ذوق میره بخصوص روزهای استخرش . 27 خرداد با یلدا و مامانش رفتیم مجتمع کورش سه ساعت تموم بازی کردند خیلی بهشون خوش گذشت ما هم که جز شادی بچه ها چیزی نمی خواهیم . آریا عاشق شعر ماهیگیره اونقدر دوست داره که حفظ کرده و میخونه میگه مامان بیا با هم بخونیم.جملات انگلیسی مثل please give water, good bye see you. Please give me juice and milk. …………….. هم یاد گرفته و اشعار حافظ و سوره های کوچک قرآن. روز پنج شنبه که میخواست با عمه جون برن خرید اومد و گفت مامان کیف پولمو میدی من میخوام خرید کنم کیف و برداشت و با عمه جون رفتند سر کوچه کشک بخرن. برق رفته بود و کارت خوان کار نمیکرد عمه جان گفت آقا حساب مارو یادداشت کنید تا بیام. که آریا میگه عمه جون من کیف پولمو آوردم من حساب میکنم خلاصه با کلی ذوق به فروشنده پول داد و اومد . گفت مامان من خرید کردم برای عمه جون گفتم آفرین پسر گلم دیگه بزرگ شده اونم باید به غبغب انداخت و کیف کرد. چند روز پیش هم اومده میگه مامان اسم اون نی نی رو چی بذاریم میگم کدوم نی نی میگه همونی که قراره از دلت بیاد بیرون قربونت برم الهی گفتم نه دیگه من فقط تو رو دوست دارم ببین همه یکدونه هستن آرین و یلدا گفتی نه من میخوان دوتا باشم . جیگرتو برم الهی زنده و سلامت باشی فقط تو


 

مجتمع کورش

 

 

 

 

 

 

 


 
تولدت مبارک عزیزم
ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۳/۱٠  کلمات کلیدی:

آریا جانم عزیز دلم تولدت مبارک امیدوارم همیشه روزهات رنگی رنگی باشه
و روزگار به کامت
.

 امروز چهارساله شدی گلم. امسال به خاطر فوت عمو افشین عزیز نتونستیم تولد مفصل برات بگیریم . مامانی پروین یک هفته قبل کادوی تولدتو بهت داد کلی ذوق کردی از دوچرخه قشنگی که هدیه گرفتی.
امروز عصر قراره مامانی لیلی و سورنا و خاله و دایی ها و بابایی علی و عمه جون و زن دایی های عزیز و آرین و پارساجان بخاطر تولدت بیان خونمون . عشقم امسال کیکت ساده ست . هر کی بهت می گفت تبلت داری می گفتی نه تولدم مامان و بابام     می خوان بخرن قربونت برم الهی دلم نمی خواست به این زودی ها برات بگیرم ولی چون به همه می گفتی دلمون نیومد و هدیه امسالت تبلته . قربون اون مهربونی و خوشحالی از ته دلت برم . یک هفته ست که توی مهد کلاس استخر می ری . یه روز که اومدی گفتم عزیزم پا دوچرخه می زنی تو آب گفتی مامان من که دوچرخه مو نبرده بودم کلی خنده م گرفت اما دیروز گفتی مامان تو آب پا دوچرخه می زنم . آریای گلم ایشااله صد ساله بشی و آروزهای قشنگت یکی یکی برآورده بشن . می بوسمت هزارتا

راستی نمیدونم چه اتفاقی برای وب پرشین افتاده که دیگه تعداد نظراتو نشون نمیده.

 

 


 
روزهای تلخ
ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٢/٢۸  کلمات کلیدی:

سلام دوستان خوبم عید امسال چهارمین سالی بود که وجود عزیز دلمان روزهای بهاری را زیباتر می کرد آریا جانم منتظر تحویل سال بود تا عمو نوروز عیدیش رو بیاره . امسال پدرو مادر وبرادران عزیزم تحویل سال را منزل ما بودند. تعطیلات خوبی بود. آریا حسابی کیف کرد .  اما اتفاق ناگواری بسیار ناراحتمان کرد عموی عزیز آریا افشین 29 فروردین فوت کرد خیلی ناراحت شدیم واقعا شوکه بودیم. آخرین دیدارمون روز مادر منزل مادر امیر بود. واقعا چه زود دیر میشود. روحش شاد هنوز هم باورمان نمیشود خیلی روزهای تلخی رو پشت سر میذاریم. انشااله خدا به مادر و همسر و دختر 5 ساله اش صبر بده. همچنین به امیر عزیزم . آریا میگه مامان عمو افشین رفته پیش خدا. یلدا هم که میگه من دیگه بابا ندارم بابام مرده رفته تو آسمون با ابرها اینور و اونور میره عزیزم. دنیا اینش بده رفتن عزیزان .

 

افشین جان روحت شاد


 
آخرین روزهای سال
ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٢٥  کلمات کلیدی:

سلام دوستان عزیزم . پیشاپیش سال نو را به همه تبریک میگم. انشااله که سال خوب و پربرکتی برای همه باشه و خنده و شادی از عزیزانتان دور نشه.

آریای عزیزم چهارمین بهاری است که وجودت بهارمان را بهاری تر و شادی مان را دوچندان می نماید. از خدا میخواهم همیشه سلامت و شاد باشی. دو هفته پیش تو کودکستان عکاسی داشتن و هفته بعد هم جشن آخر سال بود. حالا هم که منتظر چهارشنبه سوریه. تو مهد شعر چهارشنبه سوری رو یاد گرفته میگه مامان بوته میخریم از روش بپریم . یادش بخیر قدیما بوته بود وچه کیفی داشت الان واقعا چیزهای خطرناک اومده که آدم جرات نیمکنه پاشو بذاره بیرون. یک روز هم خونه بودیم امیر زیر لب چیزی گفت . منم گفتم با من بودی . امیر: نه با خودم بودم . یکدفعه دیدم آریا بلند شد و اومد پیشم و یواش گفت مامان دیوونه ها با خودشون حرف میزنن. وای من و امیر مردیم از خنده بچه م از باباش خجالت کشید و دوید رفت تو اتاقش. واقعا این روزها هر چقدر  میدوی بازم وقت کم می آری. تمام این استرس ها درست تا زمان تحویل ساله . انگار بعدش آب رو آتیش ریختن . تموم میشه و آدم احساس سبکی میکنه . عکس های آریا رو  میذارم .بازم برای همه آرزوی موفقیت میکنم.

 

 

 

 

 

 

 

     لحظات از آن توست آبی سبز سرخ سیاه  سفید  رنگهایی را که بایسته است بر آن ها بزن روزهایت رنگارنگ


 
سه سال و نه ماهگی
ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٢  کلمات کلیدی:

بهانه شاد زیستنم آریای من آمدی تا لحظه هایمان  را زیباتر کنی آمدی تا زیبایی ها را بهتر احساس کنیم. 10 اسفند سه سال و نه ماهه میشوی لحظه هایت مملو از شادی و آرامش باشد. عزیزم دوباره بعد از خوب شدنت یک هفته با نق رفتی مهد تا دوباره اوضاع عادی شد. عاشق کارتون میکی و باب اسفنجی هستی.تازه گیها با لباس زورویی که عمو احمد برات خریده کیف میکنی و هی زورو میشی و میایی شمشیربازی بقدری هم محکم شمشیر می زنی که مجبورم بهت بگم آریا جان یه کم آرومتر. عاشق تیرو کمان هم هستی . برای عید که داشتم کابینت ها رو تمیز میکردم اومدی میگی مامان منم میخوام کمک کنم یه اتک ازم گرفتی و منم گفتم بیا کابینت خودت رو تمیز کن. قربونت برم الهی . از راه که میرسیم جالباسی رو میگیری و روپوش و شلوارتو آویزان میکنی. یه موقع ها شیطونی میکنی وقتی اسباب بازی رو میاری میگم ببر بذار سرجاش میگی من خستم تو ببر. یه روز گفتی مامان میشه یه بچه بیاریم مثل ملینا ملیکا که دوتا هستن برادر خواهر میگم خب سورنا برادرته میگی نه اون پسرخالمه. قرص نعنا میخواستی با باباامیر رفتی که بخری تو راه بهش میگی بابا عاشقتم وقتی میری سرکار دلم برات تنگ میشه امان از زبونت . یه روز که داشتی شاه دونه میخوردی نمیدونم جوگیر شدی با ذوق شاه دونه هارو پاشیدی روی سرت و همه جا گفتی ببین چه جالبه منم که یه لحظه اومدم اخم کنم عمه گفت دیگه شده بذار کیفشو بکنه امان امان که وقتی کیف آقا تموم شد یک ساعت داشتم جارو میکردم. یه لگن آب میاری ماهیگیری میکنی خلاصه یه هوس هایی داری که نگو. اما این همه چند صباحی دیگر نیست . قدت بلندتر شده عزیزم. دوهفته پیش دوشنبه از مهدکودک زنگ زدن که آریا حالش خوب نیست بیاین ببرین. تب کرده بودی سریع اومدم دنبالت رفتیم دکترت و دارو داد. تا جمعه تب داشتی هی پاشویت میکردم. نتونستیم چهلم مامان بزرگ باباامیر بریم چون حالت خوب نبود. شنبه که اومدم اداره حالم بد شد و گلو درد خلاصه دکتر اداره استعلاجی نوشت ظهر اومدم دنبالت و رفتیم باهم آمپول زدم و اومدیم خونه از پله ها همیشه میگی خستم بغلت میکنم. گفتم آریا جون ببین حالم خوب نیست خودت باید بیایی بالا بی حرف اومدی و لباساتو درآوردی و آویزون کردی. عمه جون هم که دستش درد نکنه سوب و فرنی درست کرده بود . منم افتادم . تو هم هی می اومدی کنارم مامان جون زود خوب شو دیگه مریض نشو. قربونت برم الهی تازه ساعت 8 بود تونستم کمی بشینم . امیر هم که فرداش افتاد. خلاصه همه مریض شدیم. این هفته هم که کارگر داشتم از فرشته جون خواهش کردم که بیاد خونه مامانی پروین و تو هم ظهر پنج شنبه رفتی عصری هم که کارم تموم شد اومدیم اونجا کلی کیف کردی خیلی وقت بود که ملینا ملیکا رو ندیده بودی . شب هم موندی . امیدوارم لحظه لحظه هایت پر از شادی و کامیابی باشه عزیز کوچولو.

 

 

 

 

اینم از هنرهای آریا جون (کاردستی های مهد)

 

 

 


 
اولین شبی که ما تنها بودیم
ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/۱  کلمات کلیدی:

سلام به دوستان عزیزم

سلام به تو گل پسر که داری بزرگ میشی اما هنوز کوچولوی مامانی. یکی دو هفته بود که پنج شنبه جمعه ها می رفتیم خونه مامانی پروین آریا . فرشته و ملیکا و ملینا می آمدند و جمعمان جمع بود آریا هم که کیف می کرد. یکی دوبار گفته بود شب بمونم گفته بودم نه. روز سه شنبه که رفته بودیم گفت نمی آم . گفتم میخوای بمونی ؟ گفت: بله . من  و امیر اومدیم به خیال خودمان که 2 سه ساعت دیگه زنگ میزنه میریم دنبالش اما خبری نشد . تا ساعت سه شب خوابمان نبرد. چون اولین شبی بود که عزیز دلمان خونه نبود.اون شب عمو احمدش هم براشون یه عالمه قصه خوند تا خوابیدن.  فرداش هم تا ظهر خوب بود اما دیگه بهونه گرفت و امیر رفت آوردش. به فرشته می گم وروجک ازحالا قید مامان و بابا رو زده . اومد خونه اینقدر خسته بود که ساعت 8 خوابید. جیگرتو برم الهی . خدایا واقعا بچه نعمت بزرگیه که پدر آدمو در     می آره. هفته بعد هم پنج شنبه که رفتیم با ملینا و ملیکا حسابی بازی کرد و با عمو احمدش کلی دف زدند. عاشق همه نوع سازی هست. ایشااله سال دیگه کلاس موسیقی می نویسمش. ظهر که مامانیش داشت نماز می خوند . اون هم شروع کردن به نماز خوندن عمواحمدش گفت تو خونتون نماز   می خونی؟ گفت: بله، گفت بیرون هم میایی نماز می خونی گفت نه بیرون بهم ماشین می زنه..
هفته بعد هم چهارشنبه که می خواستیم بریم اداره دوچرخه شو برداشتم تا عصر که خونه مادرم می ریم با سورنا بازی کنند. صبح گفت من نمیرم کودکستان می رم خونه مامان لیلی خلاصه  ساعت هفت و نیم به مامانم زنگ زدم بنده خدا ترسید گفت چی شده مادربزرگ امیر فوت کرده گفتم نه آریا میگه میخوام برم خونه مامان لیلی . مادر اومد سرراه و آریا رفت اونجا. هفته بعد هم 13 دی بود که مادربزرگ امیر به رحمت خدا رفت . روحش شاد. تو این رفت و اومدها هم آریا سرما خورد و  5 روز تب کردو کلا یک هفته نرفت مهدکودک . و دوباره رفتنش همان آش و همان کاسه

 

 

این عکسهای محرم  با تاخیر

 

 

 

 

 

یه چند روزی آریا با جوجه هاش سرگرم بود که بخاطر حساسیت بردیم

 

اینجا هم تولد باباامیر

 

 

 


 
عزیز دلم
ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٩/٢٦  کلمات کلیدی:

آریای عزیزم گل من داری کم کم بزرگ میشی. ولی هنوز نق های کودکانه ات را داری. عاشق انواع ساز هستی. دف و سنتور و .......اون روز که خونه مامانی پروین بودی نگاه دست عمواحمدت میکردی و سعی میکردی مثل اون دف بزنی. عزیزم دیگه تو اتاق خودت میخوابی ولی از خواب بیزاری. روزهای تعطیل هم طبق عادت 7 بیداری. وروجک رحمی به ما کن. اون روز میگم پیشی کوچولو بیا. میگه مامان من هاپو کوچولوی توام میگم باشه . بعدش میگه تو هم هاپو مامانی. ......

آریاجان سه تا سوره قرآن توحید – کوثر و والعصر رو یاد گرفته بعلاوه شعرهای انگلیسی و ابیاتی از شعر حافظ: گفتم غم تو دارم چند بیتشو میخونه.

تابستانی که گذشت به اتفاق دوستان رفتیم پارک ارم و ماشااله تو هم همه چی سوار شدی و نترسیدی کوچولوی شجاع من. عاشق کاردستی هم هستی یه سری درست کردی که بزودی توی وب میذارم. 

یه روز چهارشنبه که از سرکار اومده بودیم خیلی بهونه گیری کرد میخواست از قلاب ماهیگیری بعنوان جرثقیل استفاده کنه منم بهش قول دادم که فردا جرثقیل میخرم. نمیدونستم قیمتها نجومی شده یه جا خلاصه الوعده و وفا دیگه..................... یادم باشه دیگه از این قول ها ندم. خلاصه کیفی کرد با جرثقیلش. یه استخر تمیز هم عموش پیدا کرده بود که دیروز به اتفاق عمو باباامیر رفتن و خیلی بهش خوش گذشت. صبح که بیدار شده میگه بازم میریم استخر عمواحمد . خدایا باز هم بخاطر هدیه   باارزشی که بما عطا کردی تو را سپاس میگویم.

 

پارک ارم 

 

 

 

موزه دفاع مقدس

 

 

 

 

 


 
← صفحه بعد